ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
124
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
او را پيش خود نگاه داريم . از اين رو با مادرش گفت و گو كرديم كه باز هم تا چندى ديگر در نزد ما بماند . و او درخواست ما را پذيرفت . ما هم او را با خود برگردانديم . چند ماه پس از بازگشت ما ، او يك روز با برادر رضاعى خود به سوى رمهاى رفت كه ما در پشت خانهء خود نگاه مىداشتيم . ديرى نگذشت كه برادرش شتابان آمد و به من و پدر خود گفت : « الآن دو مرد سپيد پوش آمدند و برادر قريشى مرا خواباندند و شكمش را پاره كردند و به او تازيانه زدند . » سرآسيمه به سراغ او دويديم و ديديم ايستاده و چهرهاش عرق آلود است . پيش رفتيم و به او گفتيم : « فرزند عزيز ، تو را چه مىشود ؟ » در پاسخ گفت : « دو مرد به من رسيدند و مرا خواباندند و شكمم را پاره كردند و كارى مىخواستند بكنند كه نفهميدم چه بود . » وقتى به چادرهاى خود برگشتيم ، پدرش گفت : « به خدا من مىترسم به اين پسر آسيبى برسد . بهتر است پيش از اين كه پيشآمدى رخ بدهد ، او را به خانوادهاش برسانى . » ناچار او را برداشتيم و پيش مادرش برديم . مادرش به من گفت : « اى دايهء مهربان ، تو كه علاقه داشتى بچه مرا پيش خود نگهدارى ، پس چه شد كه او را برگرداندى ؟ » در جواب گفتم :